دوشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۱۰
کلام آخر
آه که چه قدر سخت و دردناک بود کنده شدن وجود کرم خرده ات از محیط دلم. در تمام این مدت که از ریشهٔ اقاقی سبز دلم تغذیه میکردی هیچ قصوری از تو سرنزد و یکبند در گوشش میخواندی که وجودش پربرکت است و زیبا .و اما نمیدانم با کدامین عنصر خاک انس و الفت گرفته بودی که دست بردار هم نبودی و آنقدر تیشه بر ریشه اش زدی که عاقبت اقاقیام بر خاک افتاد.
خواست
امروز روز نوییست در میعادگه دل،به پا خواستم تا از تن مردگیها به تبلور هستیم قیام کنم، مهرش به جان بتابانم و کوله بار بی خودی هارا به بحرش بیندازم.... ولی بی خواست او ممکنها ناممکن مینمایند،پس میطلبم دعای خیرت را "ای عشق" در راه رسیدن به تو
دیدار
سبز و آبی،نارنجی،بنفش و ارغوانی نازنین رنگینههای چهل چراغ بارگاه سخاوتش ،آرامش،صداقت و ثبات ، جلای گلهای باغ گسترانیدهٔ فرشش ،و پردههای اطلسی تسکینی بر جان تاریک خسته دلان درگاهش،...همه و همه مقیم و پرصلابت بر چهارچوب عدلش ایستاده اند و همچنان هستند...حال که من تنها رهگذری از برای تکرار مردگی هایم، چند ساعت... فقط چند ساعت اجازه دخول دارم.....آیا حاضر غایب شنیده یی؟؟؟
یکشنبه ۱۸ آوریل ۲۰۱۰
گناه
هستی و نگاهم میکنی، سنگینی نگاهت را از پشت دیوار خرابههایی که زمانی کاخی پر جلال بوده اند با اضطراب حس میکنم
آخ که انکارت نمیتوانم کرد و تنها شرمگینی تحفهام از برای چون تو مهربانیست.
نادانیم و ستمی که بر خود روا میدرام را هم حتی نمیدانم پس شکرانهای بجای نیاوردم و همچنان که تویی باز انکارت میکنم و در دل کمکت رأ تمنا میکنم.
حال که در اضطرارم، این عشق نیست وتنها بهانه ایست که بگویم ما عاشق و معشوقیم.
آخ که انکارت نمیتوانم کرد و تنها شرمگینی تحفهام از برای چون تو مهربانیست.
نادانیم و ستمی که بر خود روا میدرام را هم حتی نمیدانم پس شکرانهای بجای نیاوردم و همچنان که تویی باز انکارت میکنم و در دل کمکت رأ تمنا میکنم.
حال که در اضطرارم، این عشق نیست وتنها بهانه ایست که بگویم ما عاشق و معشوقیم.
شنبه ۱۷ آوریل ۲۰۱۰
خاطره
آنچنان که تو خود در دلم بذر محبت کشتی و آبیاریش کردی میوه دلچسبش را نیز خود بچش که تنها تو لایق این هدیهٔ اصیل هستی
شبا هنگام که با یادش در نهایت خوشبختی به خواب ناز فرو میرفتم و صبح هنگام با لمس لطیف بوسهٔ عشقش چشم به روی زندگی باز میکردم، اورا به اشتباه در نهایت خداوندگاری در یاد تکیاختههای سلولیام مدام ثبت میکردم.حال آنکه تو بودی من بودم و عشق،نامحرمان تنها لباس عشق گون به تن داشتند و افسوس که چشمانم از درک تو نا توان بودند.
هم اکنون که تو تویی، به شکوه کلمهٔ عشق بر من نازل شو ای هستی مطلق.در این دور بی یاد یاد آور ماده در آغوش محض همای سعادت سر بر بالین آبیام میگذارم، و البته که راهزنان از برم عبور میکنند و با خندهای تلخ سعی در نه آرامیم دارند،و صبح دیگر چه بگویم که تو هستی تو هستی و تو..............................
شبا هنگام که با یادش در نهایت خوشبختی به خواب ناز فرو میرفتم و صبح هنگام با لمس لطیف بوسهٔ عشقش چشم به روی زندگی باز میکردم، اورا به اشتباه در نهایت خداوندگاری در یاد تکیاختههای سلولیام مدام ثبت میکردم.حال آنکه تو بودی من بودم و عشق،نامحرمان تنها لباس عشق گون به تن داشتند و افسوس که چشمانم از درک تو نا توان بودند.
هم اکنون که تو تویی، به شکوه کلمهٔ عشق بر من نازل شو ای هستی مطلق.در این دور بی یاد یاد آور ماده در آغوش محض همای سعادت سر بر بالین آبیام میگذارم، و البته که راهزنان از برم عبور میکنند و با خندهای تلخ سعی در نه آرامیم دارند،و صبح دیگر چه بگویم که تو هستی تو هستی و تو..............................
پنجشنبه ۱۵ آوریل ۲۰۱۰
شکر گزاری
در لطافت قلب لطیف و در نوازش دست نور در ستایش عبد ستوده و در مستی شب مستور زنده قفس
زندان تن در آرامشی سبز تکرار زندگی کرد
پس از مرگ و نیستی سراپا هست شد و در گوشه گوشه ذرات وجود قرار یافت . آنگاه روبروی آینه ایستاد و گفت:
خوش آمدی در بهشت، تولدت مبارک.
اشتراک در:
پیامها (Atom)