۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

گناه

هستی‌ و نگاهم میکنی‌، سنگینی نگاهت را از پشت دیوار خرابه‌هایی‌ که زمانی‌ کاخی پر جلال بوده اند با اضطراب حس می‌کنم

آخ که انکارت نمی‌‌توانم کرد و تنها شرمگینی تحفه‌ام از برای چون تو مهربانیست.

نادانیم و ستمی که بر خود روا میدرام را هم حتی نمی‌‌دانم پس شکرانه‌ای بجای نیاوردم و همچنان که تویی باز انکارت می‌کنم و در دل کمکت رأ تمنا می‌کنم.

حال که در اضطرارم، این عشق نیست وتنها بهانه ایست که بگویم ما عاشق و معشوقیم.

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

خاطره

آنچنان که تو خود در دلم بذر محبت کشتی‌ و آبیاریش کردی میوه دلچسبش را نیز خود بچش که تنها تو لایق این هدیهٔ اصیل هستی

شبا هنگام که با یادش در نهایت خوشبختی‌ به خواب ناز فرو میرفتم و صبح هنگام با لمس لطیف بوسهٔ عشقش چشم به روی زندگی‌ باز می‌کردم، اورا به اشتباه در نهایت خداوندگاری در یاد تکیاخته‌های سلولی‌ام مدام ثبت می‌‌کردم.حال آنکه تو بودی من بودم و عشق،نامحرمان تنها لباس عشق گون به تن داشتند و افسوس که چشمانم از درک تو نا‌ توان بودند.

هم اکنون که تو تویی، به شکوه کلمهٔ عشق بر من نازل شو ای هستی مطلق.در این دور بی‌ یاد یاد آور ماده در آغوش محض همای سعادت سر بر بالین آبی‌‌ام می‌‌گذارم، و البته که راهزنان از برم عبور میکنند و با خنده‌ای تلخ سعی‌ در نه آرامیم دارند،و صبح دیگر چه بگویم که تو هستی‌ تو هستی‌ و تو..............................

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

شکر گزاری

در لطافت قلب لطیف و در نوازش دست نور در ستایش عبد ستوده و در مستی شب مستور زنده قفس
زندان تن در آرامشی سبز تکرار زندگی کرد
پس از مرگ و نیستی سراپا هست شد و در گوشه گوشه ذرات وجود قرار یافت . آنگاه روبروی آینه ایستاد و گفت:
خوش آمدی در بهشت، تولدت مبارک.