آنچنان که تو خود در دلم بذر محبت کشتی و آبیاریش کردی میوه دلچسبش را نیز خود بچش که تنها تو لایق این هدیهٔ اصیل هستی
شبا هنگام که با یادش در نهایت خوشبختی به خواب ناز فرو میرفتم و صبح هنگام با لمس لطیف بوسهٔ عشقش چشم به روی زندگی باز میکردم، اورا به اشتباه در نهایت خداوندگاری در یاد تکیاختههای سلولیام مدام ثبت میکردم.حال آنکه تو بودی من بودم و عشق،نامحرمان تنها لباس عشق گون به تن داشتند و افسوس که چشمانم از درک تو نا توان بودند.
هم اکنون که تو تویی، به شکوه کلمهٔ عشق بر من نازل شو ای هستی مطلق.در این دور بی یاد یاد آور ماده در آغوش محض همای سعادت سر بر بالین آبیام میگذارم، و البته که راهزنان از برم عبور میکنند و با خندهای تلخ سعی در نه آرامیم دارند،و صبح دیگر چه بگویم که تو هستی تو هستی و تو..............................
۱ نظر:
fogholadast va bayad ezafe kard ke in khatereha va mooroore anhast ke khandehaye talkh bar labane zibaye hamegan mineshanad .
ارسال یک نظر