هستی و نگاهم میکنی، سنگینی نگاهت را از پشت دیوار خرابههایی که زمانی کاخی پر جلال بوده اند با اضطراب حس میکنم
آخ که انکارت نمیتوانم کرد و تنها شرمگینی تحفهام از برای چون تو مهربانیست.
نادانیم و ستمی که بر خود روا میدرام را هم حتی نمیدانم پس شکرانهای بجای نیاوردم و همچنان که تویی باز انکارت میکنم و در دل کمکت رأ تمنا میکنم.
حال که در اضطرارم، این عشق نیست وتنها بهانه ایست که بگویم ما عاشق و معشوقیم.
۱ نظر:
انکار نمی توان کرد ... می درخشد همچون افتاب چه در دل باشد چه زیر لحاف چهل تکه ابر...
شرمگین تحفه هایت نباش...ارزمندت چرا که چون تویی هدیه می دهدشان...چه رسد که تحفه ات سراسر مهربانی باشد...
بزرگی حق توست...عشق ادم را سبک می کند ...
بالا برو...
سبک شو...
بخار شو به خورشید برس و به حقارت زمینیان بنگر
هیچ وقت شرمنده عشق ورزیدن و مهربانی نباش
ارسال یک نظر