۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

کلام آخر

آه که چه قدر سخت و دردناک بود کنده شدن وجود کرم خرده ات از محیط دلم. در تمام این مدت که از ریشهٔ اقاقی سبز دلم تغذیه میکردی هیچ قصوری از تو سرنزد و یکبند در گوشش می‌‌خواندی که وجودش پربرکت است و زیبا .و اما نمی‌‌دانم با کدامین عنصر خاک انس و الفت گرفته بودی که دست بردار هم نبودی و آنقدر تیشه بر ریشه اش زدی که عاقبت اقاقی‌ام بر خاک افتاد.

خواست

امروز روز نوییست در میعادگه دل‌،به پا خواستم تا از تن‌ مردگیها به تبلور هستیم قیام کنم، مهرش به جان بتابانم و کوله بار بی‌ خودی ها‌را به بحرش بیندازم.... ولی‌ بی‌ خواست او ممکن‌ها ناممکن می‌‌نمایند،پس می‌طلبم دعای خیرت را "ای عشق" در راه رسیدن به تو

دیدار

سبز و آبی،نارنجی،بنفش و ارغوانی نازنین رنگینه‌های چهل چراغ بارگاه سخاوتش ،آرامش،صداقت و ثبات ، جلای گلهای باغ گسترانیدهٔ فرشش ،و پردههای اطلسی تسکینی بر جان تاریک خسته دلان درگاهش،...همه و همه مقیم و پرصلابت بر چهارچوب عدلش ایستاده اند و همچنان هستند...حال که من تنها رهگذری از برای تکرار مردگی هایم، چند ساعت... فقط چند ساعت اجازه دخول دارم.....آیا حاضر غایب شنیده یی؟؟؟